صفحه ها
دسته
وبلاگ من در بلاگفا
عکس من
وبلاگهاي دوستان
ورودي هاي پنجره اميد
معرفي وب سايت هاي پرطرفدار
سايتهاي دوستان
لينك هاي دسترسي سريع
مطالب من در ثبت مطالب روزانه
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 832065
تعداد نوشته ها : 1492
تعداد نظرات : 395
Rss
طراح قالب
مهدي يوسفي
حالم اصلا خوب نیست . حس خوبی ندارم . همش بی حوصله ام . اصلا لبخند روی لبهام نمیاد . زندگی رو دوست ندارم . هیچ هیجانی نداره . اصلا از درون دل مرده ام .
حس تنهایی میکنم . حس پوچی .بیشتر از همه دارم از تنهایی رنج میبرم . از عادی شدن زندیگم . از اینکه چرا اینقدر دل مرده ام ؟
نمیدونم چمه ؟ حال و هوای گریه کردن دارم همش .
خونمون خلوت و سوت و کور

کاش میتونستم از این حس ها بیرون بیام . کاش مثل آدم های شادی بودم که همیشه خوشحالن . کانون خونشون گرمه .
من هیج موقع احساس خوشبختی نکردم . البته احساس بدبختی هم نکردم ، نمیگم بدبختم ولی خوشبخت هم نیستم .

حس میکنم لحظه لحظه ی زندگیم داره با غم سپری میشه.یک کلام بگم مرده ام با زنده ام هیچ فرقی نداره .

یه جواریی حالم اساسی گرفتس تکلیفم با خودم با زندگی روشن نیست

باشم اما خوب که فکر می کنم می بینم هیجا نیست که دلم بخواد برم .
خلاصه پکرم اساسی

جالبترش اینه که حتی پدر مادر خواهر برادر هم می بینی همینوطرین که باز اسمشو عوض کردن گذاشتن علاقه به فکر طرف بودن
دارم به نقطه ای می رسم که دیگه هیچ چیز دنیا برام جذاب نیست به نقطه ای که همه چیز ارزشو برام از دست میده

دلم می خواد بمیرم و شاید همین که مرگ رو هم دوست ندارم بدتره چون شاید بشه به نوعی بهش به چشم یک هدف نگاه کرد و فکر می کنم خیلی بهتر از ادمی باشه که کلا بی هدف شده گیج شده این حالت ادمو به جنون می کشه
یه زمانی بود که بی اندازه خونسرد بودم هیچ چیز نمی تونیست اونطور که باید منو ناراحت کنه اما حالا دارم فکر می کنم چطور می تونم یه ذره خونسرد باشم طوری شدم که در حالت عادی هم بدون افتادن اتفاقی حس عصبانیت دارم که البته بر می گرده به همون نداشت هدف انگیزه
احساس می کنم نوشته هامم دارن پرداکنده میشن همیشه وقتی می نوشتم دنبال یه جور ارامش بودم که بعد از نوشتن بهم دست می داد اما الان که می نویسیم انگار دارم بدتر میشه دارم روانی میشم
خدا به داد برسه دارم با خودم می جنگم که نگم خدا هم تنهام گذاشته که نگم بدشانس ترین ادم دنیام
دلم هوای بچه گی مو کرده یاد روزایی که مادر بزرگم زنده بود و هر تعطیلی با بچه های عموم اونجا بودیم و انگار دنیا مال ما بود بدونی هیچ مشکلی یادش بخیر ای کاش میشد بریم گذشته نه که توش زندگی کنیم حداقل مثل خواب می شد رفت و اون روز هارو واضع مرور کرد
چه اهی کشیدم دلم برای خودم کباب شد  خدا عاقبتمونو به خیر کنه امیدوارم یه چیزی پیدا بشه که کمی منو اروم کنه دیگه نمی خوام با چیزی بجنگم چون احساس می کنم شکست خوردم همیشه همه شکست خوردیم تا رسیدیم به اینجا


دسته ها : عشقولانه
دوشنبه بیست و پنجم 11 1389
X